تبليغاتX
دوستان شرح پریشانی دل گوش کنید
سلام.خوبید؟دیروز با یکی از دوستام معصومه رفتیم هفت تیر.هوا خیلی عالی بود یه چرخ زدیم مانتو فروشی ها رو دیدیم که همه افتضاح بودن.بعد سوار مترو شلوغ که بوی گند میومد شدیم.میخواستم با معصومه بریم سمت خونه و با مامانم قرار گذاشته بودم میخواست کتونی برای ورزشگاش بخره از سمت خونمون.معص.مه برادرش زنگ زد و نتونست بیاد چون میخواست بره خونه لازانیا درست کنه خلاصه من با مامانم رفتم یه کتونی زرنگی خرید صورتی و مشکی  رنگ امیزیش قشنگه بعد رفتیم پاساژ.اخه تولد معصومه اخر فروردینه خلاصه یه کیف دیدم خیلی خوشم اومد ذوق زده شدم هم برا خودم هم برا اون خریدم امیدوارم خوشش بیاد بعدشم اومدم خونه .

با اینکه خسته بودم اما چون امروز جلسه داشتیم( جلسه ای که ۱۰۰ بار کنسل شده البته )اما رفتم حموم تا امروز مرتب باشم.بعدم نمازمو خوندم.

یه کتابی دارم میخونمش اما هنوز تموم نکردم اسمش پندهای جاویدان.قشنگه .اما دیشب نخوندم تا لپم با بالش تماس پیدا کرد رفتم.

امروز مجبورم احتمالا تا ساعت ۸ سر کار باشم.اخه انتخابات داخلی بین اعضای هیات مدیره داریم تا بین اونا رئیس-نایب رئیس- دبیر و...انتخاب بشه.دعا کنید بهترینها انتخاب شن.

دیگه باید برم.فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:32  توسط باران  | 

سلام.امیدوارم همگی خوب باشید.راستی سال نوتون مبارک.این ۱۵ روز فرصتی بود برای استراحت اما بعضی اوقات این فرصتها زمانی بیش برای ناراحت شدن و افسوس به گذشته خوردن چیز خاصی در بر نداره.یعنی هر موقع تعطیلات زیاد میشه ادما برا خودشون فکر و خیال میکنن.

بگذریم امیدوارم خوش گذشته باشه.

ما که روز دوم رفتیم شمال با خانواده و فک و فامیل.خوب بود اما جمعیت که زیاد میشه اختلاف سلیقه هم نا خود اگاه پیش میومد اما خدارو شکر اختلاف ها رو باهاش کنار میومدیم.هوا بارونی بود اما روز ششم و هفتم افتابی شد.مسافرت فرصت خوبی برای فراموش کردن جریان راکد زندگی.

روز هشتم اومدیم تهران.داشتیم بار و بندیل سفر جابجا میکردیم.تا ۲ روز کار داشتیم.یه روز رفتم یکی از عزیزترین دوستامو دیدیم خالش فوت کرده بود و ما خیلی متاثر شدیم.خدایش بیامرزد

امروزم که اولین روز کاری بود خلوت بود تقریبا.

اینم پیام من تو سال جدید به دوستای خوبم:

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود .

از هر چه زندگیست دلت سیر میشود.

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت.اغلب چه زود فرصتمان دیر میشود.

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی.بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 14:0  توسط باران  | 

 خزان مال من.بهار مال شما.سلام حال شما؟

امیدوارم همگی خوبه خوب باشید این مدت یاده همتون بودم اما حس اینکه بیام اینجا و مطلب بنویسم نداشتم.

این ماهم که اسفنده و همگی مشغول کار و جمع کردن کارای اخره سال هستن.منم اتاق کارمو دیروطز تمیز کردم این خانمی که باید کارارو انجام بده هم مسن هم خیلی دل به کار میده مجبور شدم خودم وارد صحنه شم و نقش اولو بازی کنم.اتاقم تو خونه رو هم تمیز کردم

از هفته بعد دیگه دوست دارم عصرا برم بیرون و اخر سال تو هوای اسفند شور و حالی داره اما اصلا خود عیدو دوست ندارم مخصوصا بعد از سال تحویل شهر میشه شهر مرده ها.

 روز دوم عید قصد داریم بریم شمال اخه برادرم اونجا خونه داره دانشجو اما جا گرفتیم براش و مستقل هستش البته سه تا از خاله هام - دو دایی با خانوادشونم قراره که بیان.خوش میگذره اما خیلی شلوغ میشه دیگه.حالا باید تحمل کنیم.

امیدوارم سال جدید برای همه خوب باشه بهتر از سالهای گذشته.

شاید دیگه نیام تو وب اما نزدیک سال تحویل منو از دعاتون محروم نکنید.

سلامت و زنده باشید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 11:59  توسط باران  | 

سلام خوبید؟

خدارو شکر ماه محرم و صفر که ماه سنگینی بود به خیر گذشت ناگفته نماند برای من اتفاقاتی تواین ماهافتاد اما ختم به خیر شد.درمورد اون خواستگارم منتفی شد پسر خوبی بود اما برای من خوب نبود.یا به عبارت قدیمی ها قسمت نبود

راستی ۵ شنبه این هفته میخوایم بریم عروسی.برادرم از شمال اومده امتحاناش تموم شده فعلا تهرانه.ازلحاظ کاری هم سرم خلوت شده دیگهیهجوری شده که حوصلم سر میره.

انتخابات هیات مدیره جدید انجام شد اما هنوز بین ۸نفر تعیین نشده کی میخواد رئیس باشه و کی دبیر.اونم تو اسفند انجام شه فکر کنم.

نمیدونم چرا دیگه نمیتونم بیام تو وب احساس راحتی نمیکنم شاید بخاطر اینه که یه چند مدت کم اومدم به هرحال امیدوارم ازاین به بعد تندتربیام و راحت باشم.

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 11:4  توسط باران  | 

ودسلام. خوبید؟ببخشید اومدم براتون تعریف کنم حرف زیاد برای گفتن دارم.خلاصه تا اونجا گفتم که قرار گذاشتن و خواستگارا اومدن.پسره با خواهر و مادرش اومد.خودش مهندس عمرانه اما همسن منه و این موضوع هم برا من مهم بود حتی اولش مخالفت کردم که بیان اما بعد با صحبت و اصرار اونا و خانوادم قبول کردم.وقتی برای اولین بار دیدمش گفتم یا خدا این چقدر بچس.کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود خیلی هم خجالت میکشید بعد از تعارفهای معمول و مرسوم و احوال پرسی و صحبتهای روزمره مادرش به مادرم گفت برن و با هم صحبت کنن.خانواده بعدی نبودم خونگرم و مهربون بودند.ما هم که مثل همیشه حرف گوش کن و رفتیم حرف بزنیم من تا بحال تجربه همچین شرایطی رو نداشتم که بخوام تو خونه به عنوان خواستگار با یه پسر حرف بزنم اونم گفت من این صحنه هارو بیشتر تو فیلما دیدم  .من گفتم شما شروعکنید و اون گفت من چی بگم شماسوال بپرسین من جواب میدم خلاصه از خصوصیات و رفتارهای خودم گفتم اونم بیشتر تائید میکرد و کم کم باب صحبت و باز کردم تا بتونه راحت حرف بزنه من از نظر اون مشکلی ابتدا نداشتم - از پوشش- تعصب- کا ر- غیرت-بهداشت-خانواده و عقیده و اعتقاد پرسیدم تقریبا در سطح من بود اما جزئیاتو نمیتونستم تو یه جلسه و فقط با حرف بفهمم.امامن با کارش مشکل داشتم چون یزد کارمیکرد بخاطر رشته تحصیلی اونجابود البته کارش دولتی بود و درامد بعدی در حد سنش نداشت اما من اصلا نمیتونم و نمیخوام برم اونجا اولا از خانوادم دور میشم- دوما کارم ازدست میدم - سوم من که عاشقش نیستم اون هر جا بره برم اخه از اخلاقشم مطمئن نیستم که بتونم ریسک کنم. یه قرار گذاشت چون میخواست برگرده تو این مدت که تهرانه با هم بیرون بریم و بیشتر اشنا شیم.منم قبول کردم و دو روز بعد با هم بیرون رفتیم بد نبود تو محیطبیرون اما خالی از اشکال هم نبود موقع رد شدن از خیابون نیومد سمتی که من بودم و ماشین ازاون سمت میومد.این خیلی برام بعید بود چون برادر من با اینکه از اون کوچیکتره همیشه این کارو میکنه.حالا بگذریم.راجع به کارش حرف زد و خودش گفت چطورمیخواین کناربیاین که من گفتم نمیتونم گفت خوب من باید چی کار کنم کارمو که نمیتونم ول کنم بسختی پیدا کردم و راضی هستم و جای پیشرفت دارم برا منم سخته که تو تهران نباشم اما هر کس برای بدست اوردن ارزوهاش باید سختیهایی رو تحمل کنه حرفاش منطقی بوداما شرایطش با من جور نبود.خلاصه الان هم زنگ میزنه و هم اس میده .یکبار دیگه هم با پدرشو-عمشو-مادربزرگش اومدن .پدر من گفت که مخالفه با یزد رفتنه من. منم گفتم اما نمیدونم چرا اس میده و زنگ میزنه البته مادرش گفت باید هر دو فکرکنن.  مادرش ازاون بار اخر زنگ نزده تا مامانم جوابشونو بده.منم دلم نمیاد مستقیما بهش چیزی بگم بهر حال جونه غرور داره پسرباشخصیتی هم هست.حرف بیخودم نمیزنه جویای حال میشه.خلاصه تو بد شرایطی هستم .

برام خیلی دعا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:46  توسط باران  | 

سلام .امیدوارم همگی خوب باشید.یه مدتی نبودم از لحاظ کاری سرم خیلی به توان خیلی شلوغ بود انتخابات هیات مدیره داشتیم و برا همین باید اعضایی که میخواستن رای بدن عضویت میدادن و برای عضو شدن مدارک بایم میگرفتیم- کارت صادر میکردیم و براشوم ارسال میکردیم که هر کدوم یه ژروسه طولانی داشت اونم برای ۲۰۰۰ نفر.منم دست تنها بودم الانم اومدم یه عالمه براتون نوشتم اما پرید .خلاصه انتخابات انجام شد و خدارو شکر افراد کاردانی هم انتخاب شدن امیدوارم بتونم با هیلت مدیره جدید که ۴ نفرشون از قدیم هم هستن خوب کار کنم و کنار بیام.

بگذریم تو این گیرو دار و مشغله میخواست برام خواستگار هم بیاد تا اونجایی که میتونستم مخالف کردم هم بخاطره ماه محرم - هم بخاطر زیادی کارم که وقتمو میگرفت اما به هر حال اونا اصرار داشتن چون پسرشون تو تهران کار نمیکرد و مرخصی نداشت من باید شرایطشونو درک میکردم .

الان سرم شلوغ شد میام حالا و تعریف میکنم حرفهای زیادی برای گفتن دارم.فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 10:57  توسط باران  | 

سلام.امیدوارم همگی خوب باشید.بعضی موقع ها میگم وای من چقدر تنهام اما وقتی فکر میکنم به این نتیجه میرسم که

همه افراد خوشبخت خدا را در دل دارند ، پس تو را چه غم که اینقدر احساس تنهایی میکنی ، بدان در تنها ترین لحظات و در هر شرایط ، خداوند با توست . .

این روزا همه دارن از آلودگی هوا میگن و بعضی ها گله میکنن-بعضی ها خوشحالن که ترافیک کمتر شده-و بعضی ها هم منتظر تعطیلی هستن .

این هفته دوباره ۵شنبه و جمعه باز باید برم سر کار.چون سمینار داریم .راستی فردا اول ماه محرمه.

امیدوارم یادتون نره منو دعا کنید تو این ایام من از اون دسته ادما نیستم که برم بیرون و روضه و...اما تو خونه با برنامه های تلویزیون عزاداری میکنیم اگه خدا قبول کنه.

  

ز مردم دل بکن یاد خدا کن / خدا را به وقت تنهایی صدا کن

بر آن حالت که اشکت شد سرازیر / غنیمت دان و ما را هم دعا کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:8  توسط باران  | 

سلام .خوبید؟چه خبرا؟

یه مدتی نیومدم تو وب سرم خیلی شلوغ بود از نظر کاری شبا انقدر خسته ام که حوصله نوشتن ندارم اما دلم براتون تنگ شده بود.

زمان ، طولانی می شود برای كسانی كه غصه دارند ، كوتاه می شود برای كسانی كه شاد هستند ، دیر می گذرد برای كسانی كه منتظر هستند ، زود می گذرد برای كسانی كه عجله دارند ، اما ابدی می شود برای كسانی كه عاشق هستند امیدوارم همتون عاشق باشین البته عاقلم باشیدا.

گاهی باید کم باشی تا نبودنت احساس بشه نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت بشه. منم اومدم تا نکنه نبودنم عادت بشه.دوستون دارم و سعی میکنم تند تند بیام.

فعلا بای



 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:32  توسط باران  | 

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است.به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز.دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيّت براي نماز.به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت.دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

چه اشكال دارد در آيينه‌ها.جمال خدا را زيارت كنيم؟

مگر موج دريا ز دريا جداست.چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

پراكندگي حاصل كثرت است.بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است.چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

اگر عشق خود علت اصلي است.چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را.پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ.پر از كيمياي سعادت كنيم

بياييد تا عينِ عين القضات.ميان دل و دين قضاوت كنيم

اگر سنت اوست نوآوري.نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست.بياييد تجديد بيعت كنيم

برادر چه شد رسم اخوانيه؟.بيا ياد عهد اخوت كنيم

بگو قافيه سست يا نادرست.همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

خدايا دلي آفتابي بده.كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:..«بيا عاشقي را رعايت كنيم»

قيصر امين پور
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 9:7  توسط باران  | 

بهترین درودها تقدیم شما باد که کاستی هایم را میدانید و باز هم به اینجا میاین و سر میزنید.

حرف های و درد ل های دختری با مادرش:

دختری با مادرش در رختخواب.درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست.زندگی از بهر من مطلوب نیست

.گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد.دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد.شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته.بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت.خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود.غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن.این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها.من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها.سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر.مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر.با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما.بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم.او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید.قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله.یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود.البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا.شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم..بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم.بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او.گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری.روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر.دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی.واقعا که پوز مادر را زدی

دردل های مادری با دخترش:

   دخترم با تو سخن مي گويم ‏.

زندگي درنگهم گلزاريست ‏ و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري ‏.

من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم

‏ گل عفت ، گل صدرنگ اميد ‏.گل فرداي بزرگ وگل فرداي سپيد

چشم تو اينه ي روشن فرداي من است

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ

‏ کس نگيرد زگل مرده سراغ

دخترم با تو سخن مي گويم

‏ ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش

همه گل چين گل امروزند ‏ همه هستي سوزند ‏

کس به فرداي گل باغ نمي انديشد

‏ انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد بلبل عاشق نيست ‏ بلکه گلچين سيه کرداريست ‏که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف ‏ تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

‏ تو گل شادابی  به ره باد مرو  غافل از باد مشو

اي گل صد پر من   همه گوهر شکنند ‏  ديو کي ارزش گوهر داند

دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من تو که تک گوهر دنياي مني 

‏ دل به لبخند حرامي مسپار    دزد را دوست مخوان ‏   چشم اميد به ابليس مدار

‏ اي گوهر تابنده بي مانند ‏  خويش را خار مبين

‏ اري اي دخترکم ‏  اي سراپا الماس از حرامي بهراس 

‏ قيمت خود مشکن قدر خود را بشناس  قدر خود را بشناس

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 10:24  توسط باران  |